|
شهريار و شهرزاد
|
"بوده اي" پريشان
در ميان دستهايم، پريشان
"مي توانم در آغوشت كشم" را به چالش مي كشد
پريشان، پريشانم مي كند
رنگ ها؛
آه! رنگ ها، رنگ ِ پريشاني.
اين كه نمي افتند،
دستها حرمت بودنت را دارند.
در تو كم مي آورند.
اگر بخندي، آنجا كه بودن را تو با مني
اگر گريه كني، آنجا كه "جدا شدن" از دنيا را با مني
پريشان، پريشان ترم
پريشان ترم كن.
" بوده ام " پريشان از پرتو مهر تو
در ميان دستانت چون جوانه اي سر از خاك بر مي آورد ...
و در آنجا كه بايد ابديت ِ نگاه را به تخيل نقاش سپرد
و دور دست ِ خيره را به احساس شاعر ؛
من از نگاه تو شكوفه مي زنم ...
شكوفه اي به سپيدي كلامت
و غرق در عطر نفسهايت.
از آن گاه كه از تو روييدم
وصال را عاشقانه به سخاوت يك لبخند مي سپارم
اما نگاهم حريصانه در نگاهت گره مي خورد
و گاه ِ جدايي كه مي شود ...
عجيب دلم مي گيرد ...
و اشك است كه آرام و قرارم مي برد ...
چه بگويم كه "بوده ام" از تو پريشان است
اي عشق هميشه بهار ...
شهريار و شهرزاد : ... و آغازمان از آنجا شروع شد كه ...
شهرزاد : تو بودي ...
شهريار : و تو بودي ...
و اهورا با آغوشي پر از مهر ...
از تو شهرياري ساخت از آريا شهر، با انديشه اي تابناك و دلي كه پروانه وار مهر را مي ستود ...
شهر بود، بنا شده بر آب و با آتشي بر بارويي بلند و شهر، ياري مي خواست و شهريار، شهر زاده اي در كنار ...
و شهرزاد، شبي از اشتياق ِ چشمان شهريار پديد شد و آب و آتشي شديم ...
در گلزار ها و بستر زمين، در كنار كشت گاه ها، دنبال بازي و هستن در هستبوم و پاي فشردن بر زمين و بر خانه و بر سرزمين ...
و شهري ساختيم از مهر در دلهاي بي قرارمان ...
و اين عشق اهورا داد كه آغاز شده بود ... باز هم آغاز شد...