|
شهريار و شهرزاد
|
من آن جویبارم
که خورشید، دستی از سر مهر بر خاطراتم کشید
و یکباره سنگها و ماهی هایم را یافتم
همان سنگها که رویشان قدم می گذاشتی
و دستان من به دنبال قدم هایت، آغوش می شدند
ببین، امروز نزدیک تر ایستاده ام به تماشایت
و تو روی آن سنگ ها نشسته ای
و ماهیان شاد و بی قرار جویبار عاشقت را نظاره گری
که از شوق دیدارت، دریا برایشان کوچک شده ...
۱۴ شهریور ۱۳۸۸
آب و جارو می کنم این خانه را
تا بیایی آب بر آتش شوی
این دل دیوانه را مرهم شوی ...
تراوش مهر در چشمان تو
لمس آتشین مهر
لحظه ای درنگ،
و هبوطی دردناک . . .
و ماه که از کودکی های تو به رویاهای من خزید
می گفت که سپیده از آن ماست
به آنجا می رویم که جهان
هرگز درنگ تماشا را به هبوطی دچار نکند شهریار!
و چشمان شهرزاد تا آن سپیده، اشکبار است . . .
اشکی به دیده،آب یقین شد به آرزو
لب می گزیدم از شرر و شور طعم او
ساقی به کجا می بریم این چنین دوان
اشکم امان بریده! کمی در برم بمان
دستم به کجا می رسد از مهر روی تو
لختی بمان ای شرر آرزو بمان
از گرمگاه سینه ی من می زند نهیب
فریاد شوق که بمان ، در برم بمان ...