دیدار تو
درد می کشند،
درد می کشند ...
رنگ به رخسار ندارم ...
لحظه را انتظار می کشم ...
لحظه را ...
شهريار و شهرزاد
درد می کشند،
درد می کشند ...
رنگ به رخسار ندارم ...
لحظه را انتظار می کشم ...
لحظه را ...
شب را
لیلی سیاه پوشم را
زنده میدارم تا صبح
اما سنگین است
فردایی برای فردا ها
این دل سرخ و خراب
و ملال بی تکرار
غمگینانه سنگین است
نیم تنه ای سیاه
ردیف چشمانش
دست به دامان خدا
آشفته هایم نبرید
بار این گناه سنگین است
از کجا آمده لیلی؟
همزاد آن لولی مست
آه که بازی این دنیا
بی رحمانه سنگین است
ترس شبانه و مه
ژرفنایی نه چندان ژرف
این لیلی سیاه چشم
آن همزاد نا تمام
آوارگی دولا دولا
این ها برای من سنگین است
دیر میشوند دیدار ها
دیر می آیند
دیرند آدم ها
و خشم خورده ی "کوچک انگاشته شدم" سنگین است
دخترک آینه ای
و هجوم بازی
چشم و دست سفید
سفید "طنازی"
سیاه روشن
تیره ی دروغ
"سنگینی اش" برای من سنگین است
دوست می شوم با تو
"دست در دست" شما
آنکه حتی گاهی
مهربانیش سنگین است
تیغ گرفته ای گویا
مستی! چکامه سرا
وزن این شمشیر آخته
از سر تو سنگین است
پاره کن چامه و بگذر
ببند دهان و گفته نگو
گویه های هزار گفته
باز شنیدنش سنگین است
سرد می شود همه جا،
در سرایی بی سر،
همه چیز خوب است،
تو هم خوبی، اما من نه!
بهار گذشته و مبتلایان آغاز سرما،
مرا در میان شان پذیرفته اند یا نپذیرفته اند؟
اینجا که همه چیز خوب است،
تو هم خوبی،
اما من چرا؟
من آن جویبارم
که خورشید، دستی از سر مهر بر خاطراتم کشید
و یکباره سنگها و ماهی هایم را یافتم
همان سنگها که رویشان قدم می گذاشتی
و دستان من به دنبال قدم هایت، آغوش می شدند
ببین، امروز نزدیک تر ایستاده ام به تماشایت
و تو روی آن سنگ ها نشسته ای
و ماهیان شاد و بی قرار جویبار عاشقت را نظاره گری
که از شوق دیدارت، دریا برایشان کوچک شده ...
۱۴ شهریور ۱۳۸۸
آب و جارو می کنم این خانه را
تا بیایی آب بر آتش شوی
این دل دیوانه را مرهم شوی ...
تراوش مهر در چشمان تو
لمس آتشین مهر
لحظه ای درنگ،
و هبوطی دردناک . . .
و ماه که از کودکی های تو به رویاهای من خزید
می گفت که سپیده از آن ماست
به آنجا می رویم که جهان
هرگز درنگ تماشا را به هبوطی دچار نکند شهریار!
و چشمان شهرزاد تا آن سپیده، اشکبار است . . .
آسمانی تو ...
آسمانی که غمت باران است
دستان نوازشگر تو
پرتو خورشیدند
و نگاهت آرام
آنچنان ژرف و عمیق
به دلم غنچه ی گل می کارد.
آسمانی، آسمانی تو
پس بباران بر من قطره ی عشقت را
سبب بودن من
نامه ی نور و نگاه .
اشکی به دیده،آب یقین شد به آرزو
لب می گزیدم از شرر و شور طعم او
ساقی به کجا می بریم این چنین دوان
اشکم امان بریده! کمی در برم بمان
دستم به کجا می رسد از مهر روی تو
لختی بمان ای شرر آرزو بمان
از گرمگاه سینه ی من می زند نهیب
فریاد شوق که بمان ، در برم بمان ...
"بوده اي" پريشان
در ميان دستهايم، پريشان
"مي توانم در آغوشت كشم" را به چالش مي كشد
پريشان، پريشانم مي كند
رنگ ها؛
آه! رنگ ها، رنگ ِ پريشاني.
اين كه نمي افتند،
دستها حرمت بودنت را دارند.
در تو كم مي آورند.
اگر بخندي، آنجا كه بودن را تو با مني
اگر گريه كني، آنجا كه "جدا شدن" از دنيا را با مني
پريشان، پريشان ترم
پريشان ترم كن.
" بوده ام " پريشان از پرتو مهر تو
در ميان دستانت چون جوانه اي سر از خاك بر مي آورد ...
و در آنجا كه بايد ابديت ِ نگاه را به تخيل نقاش سپرد
و دور دست ِ خيره را به احساس شاعر ؛
من از نگاه تو شكوفه مي زنم ...
شكوفه اي به سپيدي كلامت
و غرق در عطر نفسهايت.
از آن گاه كه از تو روييدم
وصال را عاشقانه به سخاوت يك لبخند مي سپارم
اما نگاهم حريصانه در نگاهت گره مي خورد
و گاه ِ جدايي كه مي شود ...
عجيب دلم مي گيرد ...
و اشك است كه آرام و قرارم مي برد ...
چه بگويم كه "بوده ام" از تو پريشان است
اي عشق هميشه بهار ...
شهريار و شهرزاد : ... و آغازمان از آنجا شروع شد كه ...
شهرزاد : تو بودي ...
شهريار : و تو بودي ...
و اهورا با آغوشي پر از مهر ...
از تو شهرياري ساخت از آريا شهر، با انديشه اي تابناك و دلي كه پروانه وار مهر را مي ستود ...
شهر بود، بنا شده بر آب و با آتشي بر بارويي بلند و شهر، ياري مي خواست و شهريار، شهر زاده اي در كنار ...
و شهرزاد، شبي از اشتياق ِ چشمان شهريار پديد شد و آب و آتشي شديم ...
در گلزار ها و بستر زمين، در كنار كشت گاه ها، دنبال بازي و هستن در هستبوم و پاي فشردن بر زمين و بر خانه و بر سرزمين ...
و شهري ساختيم از مهر در دلهاي بي قرارمان ...
و اين عشق اهورا داد كه آغاز شده بود ... باز هم آغاز شد...